تبليغاتX
هارای هارای من تورکم

با دیدگانی گریان شانه هایی خسته و دستانی لرزان
آمدنت را به انتظار نشسته ام
باشد تا به یاری شانه های مهربانت
خیل خستگیهایم را زمین بگذارم

 

ای همه آرامشم قلب پريشانت نبينم . چون شب خاکستری سر در گريبانت نبينم .
ای تو در چشمان من يک پنجره لبخند شاديت را همچو ابر سوگوار اينگونه گريانت نبينم .
ای پر از شوق رهائی رفته تا اوج ستاره در ميان کوچه ها ، افتان و خيزانت نبينم .
مرغک عاشق کجا شور آواز قشنگت در قفس چون قلب خود هر لحظه نالانت نبينم .
تکيه کن برشانه ام ای شاخه ی نيلوفری ،اشک غمه بی تکيه گاهی را به چشمانت نبينم.
قصه دلتنگيت را خوبه من بگذار و بگذر ، گريه ی درياچه ها را تا به دامانت نبينم .
کاشکی قسمت کنی غمهای خود را با دلم تا که سيل اشک را بر گونه هایت نبينم

نوشته شده توسط سیاوش در ساعت 11:45 | لینک  | 

به من نگاه کن واسه ی یه لحظه

                                            نگات به صد تا آسمون می ارزه

من از خُدامه بکشم  ناز تو

                                             تا بشنوم  یه  لحظه  آواز تو

من از خُدامه پیش تو بمونم

                                            تموم حرفهاتو خودم بخونم

من از خُدامه بمونم دیوونه ت

                                            تا بذارم یه لحظه سر رو شونه ت

نوشته شده توسط سیاوش در ساعت 11:57 | لینک  | 

 همیشه نگاهت را دوست دارم

فرارهای کودکانه اش را

آن گاه که باران را

میزبانی می کند

نوشته شده توسط سیاوش در ساعت 11:7 | لینک  | 

حتی اگر ترکم کنی

باز ثروتمندترین فرد زمینم

چرا که عشقت را

به تو باز پس نخواهم داد

 

نوشته شده توسط سیاوش در ساعت 10:41 | لینک  | 

گفتی و گفتم

گفتم كه دوستت دارم ، گفتي كه باور نداري

گفتم اين كلمه را از حفظ نمي گويم از ته دلم مي گويم ، گفتي دلم را نيز باور نداري

سكوت تلخي كردم و از ته دلم آه كشيدم. مدتي سكوت با چشماني خيس

گونه ام خيس شد و قلبم شكسته

گفتي كه تو قلبم را شكستي ، گفتم كه قلبت شكسته نشد ، احساست در هم شكست

گفتي سكوت كن ميخواهم گريه كنم ، من نيز سكوت كردم و با گريه تو نا آرام شدم و اشك

ريختم

گفتي بي خيالي از اشكهايم ،چيزي نگفتم ، و باز سكوت و يك آه تلخ

گفتي كاش كه عاشق نمي شدم ، گفتم عاشقي همه اين دردها را دارد

گفتي خسته شدي از همه كس ، گفتم من با تو مي مانم

گفتي خيلي تنهايي ، گفتم كسي كه عاشق است تنهايي را نمي شناسد

و باز گفتي تنهايي ، گفتم كسي كه عاشق است قلب يارش بايد همان تنهايي او باشد

گفتي كه اين حرفايت تكراري است ، گفتم به جز تكرارش راهي نيست

گفتي كه آغوشت را ميخواهم ، گفتم كه منتظر بمان عزيزم

گفتي كه شانه هايت را ميخواهم ، دلم به درد آمد از دوري ات و به غم نشستم

گفتي كه تو از حرفهايم پريشاني ، گفتم حرفي نيست و حرفهايت شكنجه اي بيش نيست

گفتي كه لبخندي بزن ، گفتم كه حس لبخند نيست

گفتم با اينكه اين كلمه تكراري است و با اينكه باور نداري باز ميگويم كه دوستت دارم

چيزي نگفتي و سكوت كردي

گفتم كه دوستت دارم ، دوستت دارم و دوستت دارم و اشك از چشمانم سرازير شد

و باز چيزي نگفتي و به جاي سكوت اينبار تو نيز مانند من اشك ريختي

نوشته شده توسط سیاوش در ساعت 16:59 | لینک  | 

 اي تنها منجي من ، مرا تنها مگذار ، اگر آسمان شوي برايت زمين خواهم شد تا به رويم بباري ، براي چشمان معصومت نگاه خواهم شد و براي گوشهايت صدا ، براي نفسهايت گلو خواهم شد و در رگهايت از خون خود خواهم دميد ، و پس از مرگت نيز براي جسد ت كفن خواهم شد ، مرا تنها مگذار ، مرا تنها مگذار  .  روزي كه خداوند تو را مي آفريد از او زمان مرگت را پرسيدم ! ميداني چرا ؟ براي اينكه پيش از تو بميرم و هيچ گاه مرگت را نبينم . ميخواهم تا هميشه برايم زنده باشي تا هميشه  .  تو ديگر تنها نيستي ، خانه اي خواهم ساخت برايت ، از استخوانهايم برايش ستون و از پوستم برايش سقفي ، قلبم را با برق شكاف ميان سينه هايت ميشكافم واز گرمي خون رگهايم براي شبهاي تاريك تنهاييت آتشي مي افروزم و تا هميشه در كنارت ميسوزم تا هميشه  . . . و در عوض فقط از تو ميخواهم گونه هاي خيسم را پاك كني  .

نوشته شده توسط سیاوش در ساعت 16:46 | لینک  | 

من همه دار و ندارم
همه گلهاي بهارم
دل پاک و بي قرارم
همه را همه را٬ به نگاه چشم زيباي تو مي بخشم يار
من همهی هفت آسمان را
همه پيدا و نهان را
هم زمين و هم زمان را
همه را همه را٬ به تبسم هاي شيرين لبت مي بازم
همه را مي بخشم ٬ همه را مي بازم
من برايت قصه ها مي سازم
من به سوي عشق تو مي تازم
من تمام عاشقان را
همه ي دل خستگان را
خوشه ي ستارگان را
همه را همه را٬ به شب يلداي گيسوي تو مي خوانم يار
معني سرخ غروب
همه گفته هاي خوب
حرم شبهاي جنوب
همه را همه را ٬ به طلوع روشن صبح تو مي بخشم يار
من همه دستهاي پاک
همه اعتبار خاک
ظهر و سينه ي هلاک
همه را همه را٬ به وجود سبز و پر بار تو مي بازم يار
همه را مي بخشم ٬ همه را مي بازم
من برايت قصه ها مي سازم
من به سوي عشق تو مي تازم
نوشته شده توسط سیاوش در ساعت 18:9 | لینک  | 

عشق  یعنی سوختن در  تب  وصل

                                                     اشک ریختن٬ لحظه ای لبخند زدن در تب وصل

عشق یعنی نقطه ی عطف شروع یک خیال

                                                     التهاب لحظه ها در اوج وصف یک خیال

عشق یعنی یک غرور شیشه ای در التماس

                                                    حاقب و سجاده ی راز و نیاز در التماس

عشق یعنی شور و شوق در یک تنهای غریب

                                                    خواستن تا پای جان٬ تا وقت یک حس غریب

عشق  یعنی  دل بریدن  از  زمین

                                                     مثل پرواز پرستو پر کشیدن از زمین

عشق یعنی همسفر با ماجرا در دست باد

                                                     زندگی با قاصدک های سپید در دست باد

عشق یعنی خاطری از روزگار تو و من

                                                    دست در دست هم سپردن از برای تو و من

عشق یعنی گذر خاطره ها همراه اشک

                                                    باور مردن من از یاد تو همراه اشک

عشق یعنی خواهش عشق تو از یک قلب پاک

                                                    عشق یعنی داشتن تو در این قلب پاک

نوشته شده توسط سیاوش در ساعت 15:45 | لینک  | 

خیره به چشمانت نگاه می کنم

به آن آتش های نیلی

چشمانم تاب نفوذ نگاهت را ندارد

سرم را پائین می اندازم

                                   به تو فکر می کنم...

                                                              و به چشمانت...

دوباره سرم را بلند می کنم

ولی این بار حتی جرئت نگاه کردن به چشمانت را نیز ندارم

سرم را پائین می اندازم

                                   به تو فکر می کنم...

                                                              و به چشمانت...

با تو پر از شور می شوم٬ با تو پر از شوق می شوم٬ با تو پر از عشق می شوم...

تا به خودم می آیم شب از نیمه نیز گذشته است

                     و این تنها عکس توست که با من چنین می کند.

نوشته شده توسط سیاوش در ساعت 18:4 | لینک  | 

 

باغبان من باش

چه نرم و لطيف ميرويد

در جهان انديشه ام

تنپوش آبي آرزوهايت!

و چه بيقرارند

 در نوازش باد ،گيسوانت.

گونه هايت ژرفاي آسماني است

که بي هيچ ستاره تو را درخشيد.

و چه زلال

چشمه هايي که تو را جوشيد

و  پايدار ،زميني که از شهد لبانت نوشيد.

 

نرم و لطيف مي آيي

سبز و خرامان

و چه آهسته بر مي فرازي

رويش قامت ام را

بر جنگل سبز ديدگانت.

 

با غبان من باش!

من آن نگاه سبز ياس سپيدم.

رويشي بي دغدغه

بر سنگ بوته هاي عقيق

و گلوگاه فرياد يک غرور

بر آواز هاي مغموم حنجره ات .

بر آستان مخمل ديدگانت

مرا فرياد کن

و بر شمعداني گل هايت

مرا برويان

و باغبان من باش .


 

شبي آرام بود و من
چون هميشه غرق رويايت

دو چشم عاشقم را دوخته بر آسمان
من امشب انتظار بودنت را مي كشم
كاش من عطر قدومت را ميان اين نسيم مملو از گريه
ميان ابر هاي مملو از فرياد رعد و برق يا باران
كاش من عطر قدومت را دوباره مي چشيدم
خدايا
چه سرد است
من اما همه دردم
بي حضورت بي صدايت اي سراپا همه خوبي همه عشق
همه باران همه ياس
اي حضور تو حضور باغها
اي كه عطر بدنت همچو صد جرعه شراب
مست گرداند من
من عاشق من ديوانه تو، من بي مي مست
كاش امشب بودي
من برايت حرف دارم سالها
من تو را مي خواهم
من تو را مي خوانم
من فقط با غم تو غمگينم
من فقط گهگاهي نيمه شب مي خوابم
ورنه هر شب تنها بي تو خوابم هيچ است
كاش يك شب و فقط يك شب زود
باز هم گرم حضورت همچو مردي بي باك
سرد چشمانم را غرق رويا مي كرد
امشب شراب تلخ تر از هر شب من است
چون نوش تو هميشه ز آن هر مي گرفت
زهر شراب كاش مرا تا اذان صبح
از پا در آورد

 
 
بخواب اي نازنينم
مهربانم
دلنشينم
منم من عاشقت
آرام باش اي بهترينم
من اينجا مست مستم
مست و بي پروا
شبانگاهان منم گرماي عشقت را درون بسترم خواهان
همان شبها كه من مست حضور تو
نياز تو
دو چشم دلنواز تو
خيابان را چو مستان نعره زن طي مي كنم شايد تو را در حاله اي از نور من ديدم
ولي اي كاش مي بودي و من نعره زن از مستي عشق تو اينجا باز در كنج قفس رويا نمي چيدم
من امشب وحشي ام ساقي
ز مي ، از عشق، از بازي نامردان اين دنيا
ز بدگويان كه مي گويند در دل من هوسبازم
تازه نميدانند
من مستم
من اما غرق جرمم
پي از شب بر سر دارم
آري من مستم هوسبازم عطش دارم
عطش عشق تو امشب در دل مي در شراب بي حضور تو وجودم را كمين كرده
كاش امشب ساقي لبهاي تو يا گرمي دستان تو در دل اين مجرم عاشق كمي غوغا به پا مي كرد
من اينجا كنج زندان پر عطش پر عشق يا ديوانه ام اين را نمي دانم
فقط ميدانم اي تنها حضور بي حضور
اي كه آغشته به تو دستان افكارم
در اين دنياي پر رنگ و رياي بي نفس بي عشق بي پرواز
با دل با نفس با عشق با پزواز
تو را من دوست ميدارم
نوشته شده توسط سیاوش در ساعت 15:16 | لینک  | 

خونه خالی ٬ خونه غمگین ٬ خونه سوت و کوره بی تو

رنگ خوشبختی عزیزم ٬ دیگه از من دوره بی تو

مه گرفته کوچه هارو ٬ اما سایه ی تو پیداست

می شنوم صدای شب رو ٬ میگه اون که رفته اینجاست

تو با شب رفتی و با شب می آیی از دیار غربت

توی قلب من می مونی ٬ پر غرور و پر نجابت

حالا دست‌ من تنها ٬ شعر دستاتو می خونه

حس خوب با تو بودن ٬ توی رگهای من می مونه

نوشته شده توسط سیاوش در ساعت 16:28 | لینک  | 

گلین وئره ک بیز سس- سسه

هامی دئیه ک یاشا- یاشا

داش تورپاغین لعل٬ مرجان

آذربایجان - آذربایجان

ایگیدلرین دسته - دسته

جان وئردیلر وطن اوسته

آغزیمدا شیرین دیلیم سن

یاشا- یاشا آذربایجان

نوشته شده توسط سیاوش در ساعت 13:42 | لینک  | 

این عادلانه نیست ! این عادلانه نیست :

من سالهاست در پی این روز بوده ام

مرغ اسیر کلبه ی دیروز بوده ام

در انتظار لحظه ی باریدن بهار٬

در حسرت رسیدن فردای بی غبار٬

چشم انتظار لحظه ی پیروز بوده ام.

اکنون که لحظه های سیاهی گذشته اند

اکنون که خاک تشنه ی یک بارش سخی است٬

این عادلانه نیست که خورشید پرغرور

پرپر کند ترانه ی آن ابرهای دور

با پرتو طلایی و انوار آتشین

بی اعتنا به قلب ترک خورده ی زمین.

این عادلانه نیست :

من سالهاست در پی این روز بوده ام 

مرغ اسیر کلبه ی دیروز بوده ام

رویای بی خزانی من ٬ حسرت عمیق ٬

در جستجوی یافتن راه بی دریغ

من در پی رسیدن امروز بوده ام.

اما زمانه با دل ما مهربان نماند

یک تیر بی زمان به تن آرزو نشاند

روزی که کفتری لب درگاه ما نشست٬

دلخسته از تمامی آوازهای سست٬

طوفان چنان به حادثه پیوست تا که او

دل بر نگاه خسته ی ایوان ما نبست.

اما زمانه هیچ خیالیش هم نبود

این ظالمانه بود٬ این ظالمانه بود.

کار زمانه گردش ایام بود و بس

بی اعتنا به مرغ گرفتار در قفس.

               ***

...

اما هنوز من به امیدی که واهی است فریاد می زنم :

این عادلانه نیست...

 

نوشته شده توسط سیاوش در ساعت 13:38 | لینک  | 

گلرسن اؤله رم

                        سئوینجدن ٬ سعادت دن

گلمزسن اؤله رم

                        کدردن ٬ حسرتدن

ایندیکی اؤلوموم

                         یاشاییر سنده

نه فرقی وار عزیزیم

                         گلسن ده ٬ گلمسن ده ...

نوشته شده توسط سیاوش در ساعت 13:29 | لینک  | 

بو گئجه سن سیز له میشم

دوداق لاریم

         دوداقلارینی

                     سؤردوغوگئجه نین حسرتینده آلیشیر

بو گئجه سنی

                     آتیشقالار دالیسیندا اغیاریلا

                                                           قول بویون گؤروره م

واه واه واه

             اؤسگوردوب

                              باش آغریدانلاردا

بو گئجه سنی

                    باشقالاریم الینده

                                             اویناغان گؤروره م

آخ نئجه بیر پوکونون حسرتینده یم بو گئجه

نوشته شده توسط سیاوش در ساعت 13:26 | لینک  | 

همه شه پنجره دالیسیندا یاتیر منیم سئودام

بیلیر بیر گئجه

                           گیزلیجه

ساچلارینی هؤره جه یم

همه شه یاشلی گؤزله باخیر منیم سئودام

بیلیر بیر گون

آزادلیق دئیه

آسفالت خیاوانلاردا اؤله جه یم

 

نوشته شده توسط سیاوش در ساعت 13:22 | لینک  | 

عشق یعنی مستی و دیوانگی

                                              عشق یعنی با جهان بیگانگی

عشق یعنی همچو من شیدا شدن

                                              عشق یعنی قطره و دریا شدن

عشق یعنی یک تبلور یک سرود

                                             عشق یعنی یک سلام و یک درود

 

                                                         زنده یاد مجتبی کاشانی

نوشته شده توسط سیاوش در ساعت 13:16 | لینک  | 

شبی مهتابی ٬ در جنگلی تاریک ٬ دخترکی تنها راه می سپرد

پاهای ظریفش پوشیده از گل 

میان چمن ها زانو زد ٬ علف های آبی را به کناری زد

در آب تصویر دختری هراسان را دید

- من به مرداب رسیده ام

بر بخت خود گریست ٬ و خفت.

با نوازش نخستین پرتوهای خورشید از خواب برخاست

جنگل سبز ٬ آسمان آبی ٬ خورشید طلایی

پرندگان سرگرم نغمه سرایی ٬ و او ٬ خفته در گل ها

به دریاچه ی روبرویش نگریست ٬ درنگ نکرد

در آغوش نیلوفرهای آبی پرید ٬ خود را به آب سپرد تا پاک شود

مردابی نبود

دیشب او تصویر تنهایی خود را در آب دیده بود

نوشته شده توسط سیاوش در ساعت 16:17 | لینک  | 

آمد  و  نوشت خوب  و  زیبا گل سرخ

                                                     موضوع جدید درس انشاء گل سرخ

یک لحظه قلم به سمت دفتر خم شد

                                                      آهسته نوشت یک معما گل سرخ

بوی تو  تمام  دفترم  را  پر کرد

                                                     آن شب تو سری زدی به ما یا گل سرخ؟

یک لحظه معلم از نگاهم پی برد

                                                    در دفتر من تویی تو تنها گل سرخ!

پرسید که غیر از تو کسی عاشق نیست؟

                                                    گفتم که  اجا...اجازه  آقا  گل سرخ

پرسید  که  حرف  دیگری  هم  داری

                                                    تا  سبز  شود  تمام  دنیا  گل  سرخ

گفتم که تمام ابرها می دانند

                                                   من معتقدم  به زندگی  با  گل  سرخ

چون آخر زنگ است همه گوش کنند

                                                   این شعر قشنگ است فقط با گل سرخ

نوشته شده توسط سیاوش در ساعت 16:8 | لینک  | 

های اشیتمیش قولاغسیم ائل هارایین من تانیرام

                                                     هاییناهای وئره رم من بو ائلین قوربانیام

اولو بابک نوه سی ستارام ائللر اشیدین

                                                     ائلیمه ظولم ائدنی کیم اولا دوشمن ساییرام

نوشته شده توسط سیاوش در ساعت 17:57 | لینک  | 

هجرت بی هیچ فریاد ٬ بی هیچ حرفی ٬ بی هیچ صدایی

صدا فقط طنین تپش قلب توست که از شوق دیدار چون ناقوس کلیسا در شهر درون می پیچد

آن هنگام که تکرار پوچ خوردن و خوابیدن ملولم می کرد ٬ هجرت این خیال آسمانی مرا از منجلاب بیرحم مرگ قبل از مرگ می رهاند

هجرت ٬ آری ٬ هجرت از من تا به او

او که زلال اشک چشمان توست                               او که دلیل بودن توست

آن هنگام که دل در سینه سپندوار می جوشد و می خروشد

آن زمان که یارای بی تو بودن نیست ٬ چه سان می توان به ماندن خو گرفت؟رخت بر می بندم و آواره دیدار می شوم و هجرت می کنم

نگاه تو را در لابلای اشک هایی که بر گونه ام می لغزذ می یابم و میان پلکهایم می فشارم و چنین می سرایم :

تو کهنترین زمانه ای                      تو فراتر از هر کرانه ای

تو برای این دل کوچکم                    پر بها ترین بهانه ای

 

( چه کسی باور کرد ٬ جنگل جان مرا ٬ آتش عشق تو خاکستر کرد )

نوشته شده توسط سیاوش در ساعت 17:51 | لینک  | 

ترکی دیلی تک سوگیلی احساسلی دیل ألماز

                                                               ئوزگه دیله قاتسان بو اصیل دیل اصیل ألماز

ئوز شعرینی فارسا عربه قاتماسا شاعر

                                                               شعری اشیدینلر اخویانلار کسیل ألماز

شاعر اولا بیلمزسن آنان دوغماسا شاعر

                                                               مس سن آبالام هر ساری کوینک قیزیل ألماز

انسان اودی دوتسون بو ذلیل خلقین الیندن

                                                                آللاهی سورسن بله انسان ذلیل ألماز

ملت غمی اولسا بو جوجوخلار چوبه دونمز

                                                                اربابلاریمیزدان  قارینلار  طبیل  ألماز

آذر قوشونی قیصر رومی اسیر اتمیش

                                                                کسری سوزودی بیر بله تاریخ ناغیل ألماز

بو شهریارین طبعی کیمی چیمه لی چشمه

                                                                کوثر اولا بیلسه دئمیرم سلسبیل ألماز

                                                                               

                                                                                  شادروان ٬ استاد شهریار

                                                                

نوشته شده توسط سیاوش در ساعت 17:31 | لینک  | 

می روم خسته و افسرده و زار

                                          سوی منزلگه ویرانه خویش

به خدا می برم از شهر شما

                                         دل شوریده و دیوانه خویش

می برم تا که در آن نقطه دور

                                        شستشویش دهم از رنگ گناه

شستشویش دهم از لکه عشق

                                         زین همه خواهش بیجا و تباه

می برم تا ز تو دورش سازم

                                         ز تو ٬ ای جلوه امید محال

می برم زنده به گورش سازم

                                         تا از این پس نکند یاد وصال

به خدا غنچه شادی بودم

                                        دست عشق آمد و از شاخم چید

شعله آه شدم ٬ صد افسوس

                                        که لبم باز بر آن لب نرسید

نوشته شده توسط سیاوش در ساعت 9:25 | لینک  | 

تو نمي توني بفهمي غم دوري تو چه ها مي کند بر من اي عشق من

سالها تمام نمي شود٬ و شب هنگام طولاني مي شوند افکار و ناراحتي هايم

اي تو بزرگترين قسمت جواني ام٬ جواني ام را درک کن

ما چه خاطره هايي با هم داشتيم که در يک کتاب قطور رمان نمي گنجد

وقتي که تو رفتي بي چاره ماندم٬ ديوانه شدم٬ راحت نيستم

کمرم شکست٬ احساس دلتنگي بهم دست داد و تو نمي دوني که باز چه ها کشيدم

مي خوام حرف دلمو بگم٬ پنهان هم نمي کنم٬ بي تو زندگي برام ناممکنه

هر لحظه در فکرمي٬ هر لحظه در قلبمي٬ تو را دوست دارم٬ دوست دارم

بي تو زندگي برام ناممکنه٬ بي تو نمي تونم زنده باشم

و شايد زماني که تو برگردي من نباشم٬ چون از دوريت مي ميرم

نمي دوني چقدر دوستت دارم.آيا مي دوني٬ اي عشق من؟

وقتي که مست و از خود بيخود مي شم٬ چهره تو پيش چشام مياد

که موقع رفتن برگشتي و نگاه عميقي کردي٬ اون عشق رو توي چشمات ديدم

وقتي که تو رفتي جسارت و شجاعتم هم تمام شد و بي هدف ماندم

سؤالهاي ذهنم تموم نمي شن٬ افکار و ناراحتي هايم هيچوقت تموم نمي شوند

نوشته شده توسط سیاوش در ساعت 17:0 | لینک  | 

سن بيله مزسن٬ نه چکتيريور٬ يوکلئون بانا سوگيليم

بيت مز سورولار٬ اوزار گئجه لر٬ اودوشنجه لر٬اوزونتولر

سن گئچ لتئمين٬بويوک پارچاسي٬سن گئچ ليمي آنلا

بيز نلر نلر ياشاديک برابر کالين بير رمان کيتاب گيبي

سن گتيئين آن چاره سيز کاليب آکليم کاريشيب راحات ادمم

بليم بوزولور٬جانيم سيکيلير٬ سن بيله مز سن دهانه لر

باک نه ديوروم٬ گيزله مي يوروم٬ سن سيز ياشاماک زور گلير بانا

هرآن ايچيمده سن٬ هرآن کالبيمده سن٬ سني سوييوروم٬ سوييوروم

سن سيز ياشي يامام٬ سن سيز هچ اولامام٬ سن سيز ياشاماک زور گلير بانا

و اُ آن گليرده ايشته اُ آن بن ياشيامام

هانگي يونونو چوک سويوروم٬ بلييور مسن سوگيليم

بيز آز ايچينجه باشيم دونونجه٬ آنلاتينجاباني٬ اوحاليني

سونرا دالينجا درين باکيشينجا٬ گوزلرينن داکي اوسوينچ

باناساريلينجا٬ سونراسورينجا٬ نه کادارسوي سودييمي

سن گيتتين آن بيتر جسارتيم٬ اوزار هدفلريم٬ هاياللريم

بيتمز سورولار٬ ديننر کدريم٬ اُدوشنجه لر اوزونتولر

 

دوستاي عزيز فارسي زبان مي تونن ترجمه ي اين متن رو در پست بعدي بخونن

اميدوارم که از خوندن اين متن لذت برده باشين

نوشته شده توسط سیاوش در ساعت 16:43 | لینک  | 

یارین بویون قوجاخلادیم

                               یار آغلادی من آغلادیم

ییغیشدی قونشولار بوتون

                               جان آغلادی من آغلادیم

باشیندا قارلی داغلار

                               دانیشدیم آیریلیق سوزون

بیر آه چکیب باشیندا کی

                               قار آغلادی من آغلادیم

طاریمدا نار آغاجلاری

                               منی گوروب دانیشدیلار

بویومو زیتون اوخشادی

                               نار آغلادی من آغلادیم

ایله کی اسدی بیر خزان

                               تالاندی گولللریم منیم

خبر چاتینجا بولبوله

                              خار آغلادی من آغلادیم

اورک سوزون دئدیم تارا

                              سیملر اولدی پارا پارا

یاواش یاواش سیزیلدادی

                              تار آغلادی من آغلادیم

دئدیم کی حق منیم کی دیر

                              باشیمی چکدیلر دارا

طناب کسنده بوینومو

                              دار آغلادی من آغلادیم

جعفری یم بویوم بالا

                              غم اورکده قالا قالا

یار جانیمی آلا آلا

                              یار آغلادی من آغلادیم

                            

**هوشنگ جعفری ( قوشلان )

نوشته شده توسط سیاوش در ساعت 13:22 | لینک  | 

دوست دارم از تو و نامت برای گردباد بگویم ٬ برای باریکه راه پرسکون کوهپایه ٬ 

برای اولین شعاع آفتاب ٬ که ورق تقویم دیشب را آتش می زند

دوست دارم از تو و نامت برای مادرم بگویم ٬ برای دوستانم

برای رودخانه ٬ که افسردگی شب را برهم می زند در انتظار و ترس

برای ستاره ی تابناک ٬ که در سکون و سکوت هیاهو می کند

آه از افسون نامت ٬ آه از این اندیشه ی سنگی شب و از این فراموشی خودم در تو

آه از این ذره ترس و این همه آبشار عشق که آرام آرام گل و لای ترس را می بلعد

آه ٬ من یقین دارم ٬ خوشبخت ترین انسانم ٬ زیرا فرشته ای چون تو را دوست دارم

و هر روز خوشبخت تر و خوشبخت تر می شوم ٬ چرا که راهم داده ای دوستت بدارم

اینک در این اندوهم ٬

بعد از کشتن روشنایی حنجره ام ٬ برآمدن نفسم ٬ و تبعید صدایم ٬

چگونه بیشتر دوستت بدارم.

نوشته شده توسط سیاوش در ساعت 18:7 | لینک  | 

برای تو ٬ که آمدی و مرا بردی از اینجا که پر از نبودن بود

پروازم دادی به آنجا که جائی برای نبودن نبود و بودن را برایم معنی کردی

حضور تو ٬ وجود تو ٬ دستان گرم و دل پر از صفا و پاکی تو ٬

مرا که عاشق عشق و ایثار بودم عاشق تر از پیشم کرد

وز تو که می خواهم هرچه دارم از زندگی برای تو باشد

چون همه با تو برایم هستند و اگر روزی نباشی من در زمستان بی مهری خواهم مرد

باش ٬ باید باشی ٬ دوستت دارم ٬ نگو سفر ٬ با من بمان

هرچه هستی ٬ با تمام وجود ٬ هرچه هستم را فدای آن می کنم.

نوشته شده توسط سیاوش در ساعت 17:35 | لینک  | 

پائیز را دوست دارم. پائیز زادگاه من است ٬

و پناهگاه امنی است که عنکبوتهای سیاه وحشت را ٬ راهی به آن نیست.

من روزی دنیای تازه ای خواهم ساخت و در آن کلمات را عوض خواهم کرد.

اما نه !... کلمات تنها قراردادی اند بین من وتو ٬ پس معانی را عوض خواهم کرد.

برای پائیز معنی تازه ای خواهم ساخت و کلاغها را از آن بیرون خواهم راند.

من روی برگهای زرد خسته از گذشت فصلها حرمی خواهم ساخت ٬

و دوازده کفتر چاهی را روی سرشاخه های حرم رها خواهم کرد.

کفترها پر و بال زنان سکوت آزار دهنده ی تنهایی را می شکنند ٬

و پناهگاه امن خالی مرا از صدای شکستن سکوت پر می کنند.

رعد نیز صدای شکستن سکوت است ٬ اما به گوش من و تو ٬ پرواز کبوتران خوش آهنگتر است.

گرچه گوش ما همیشه هم درست نمی شنود.

دیگر پروانه ها در پائیز نمی میرند ٬ آنها نیز سرانجام رسم کوچ را آموختند.

آموختند تا سهم بهار خود را از هر سرزمینی بگیرند.

پائیز را دوست دارم.

پائیز زادگاه من است : روزی که آمدم.

پائیز سرزمین قرار من است : روزهایی که بودم.

پائیز رویای فردای من است : روزی که خواهم آمد ٬ با دنیای تازه ای که خواهم ساخت.

نوشته شده توسط سیاوش در ساعت 16:2 | لینک  |